خرید بک لینک

مطالب این بخش با اندکی تغییر برگرفته از کتاب آموزش زبان نایینی " ویژگیهای زبان محلی نایین " نوشته زنده یاد محمدتقی جامع میباشد. این متن به زبان نایینی با لغات زبان نایینی با ترکیبی از طنز نایینی را بخوانید و به اشتراک بگذارید.


بخش اول عبارت ها با گویش مردم نایین:

ا. آ
اَ ر اُ پَسا: آسیاب به نوبت
اَرُش گِرتَه – اِرُش اِگرتَه: آسیابش میگردد
اُ چِم پیا وات(اِپِیا او واجی): چی میخواستم بگم؟ گاهی الف مضموم را حذف میکنند، چِم پیا وات، گاهی هم حرف « ت » را به « ج » تبدیل مینمایند و یک حرف « ی » به آخر آن اضافه مینمایند، اُ چِم پیا واجی، معمول سخن بعضی میباشد.
اَتَشُش داغُ: آتشش داغ است.
اَتشُش ناسُوینَه (ناسیجنَه): آتشش نمیسوزاند.
اَتشُش وَمَرتَه: آتشش خاموش شده.
آوروغ ناشتا زینَه: آروغ ناشتا میزند
از سایَه خُیُش تَرسَه (اِتَرسَه): از سایه ی خود میترسد.
از اُو کَرَه گیرَه (اِگیرَه): از آب کره میگیرد.
از کولا وگیرِفتُش مِلیمُ کولا شینَسَه _ از کولا وِگیریش مِلیمُ کولا اِشینَسَه: از کلاه برداشتنش معلومه کلاه شناسه.
اُ وی اُ تُوی: آب و تابی.
اُو جی گُ یَک یا وَمُنَه گِندُش دِرِ کَه: آب هم یکجا بماند میگندد.
از وَشَّگی اُو و خوو رَه: از گرسنگی آب میخورد.
اُفتُو گِز کیرَه: آفتاب را ذرع (متر) میکند.
اُوُش و کَرتی آخِر اِسَّه: آبش به کرت آخر است.
اُو از سِرُش وَکَفتَه: آب از سرش گذشته.
اُسُخُن وِ کویَه ناتَه: استخوان به سگ نمیدهد.
آشی یَش دِر نایَه: آش جو بار گذاشته است.
اُفتُو (آفتاو) نیشین: آفتاب نشین.
اُفتُوَه (آفتاوَه) لِگِن چِن دَس: آفتابه و لگن چند دست، [ شام و نهار هیچی ! ]
اِکو (اوکوی) تا ایشِم: بکوب تا برویم.
آل ناشَبَه، اِگِر شَبَه (اِشَبَه) وَچَه شَبَه یا زائو شَبَه: آل نمیتواند ببرد، اگر میتواند بچه را میبرد یا زائو را میبرد. آل همچون دیو و غول مربوط به افکار دوره توحش بوده است. ماده هم است و مایل به خوردن بچه های تازه متولد شده.
اَلُو (اَلاو) اَلُو وَأ زی پلو: الو الو بهتر از پلو.
اِنجو زوری، شور وا شوری، گر و ِ گوری: زن زوری، شور وا شوری، گور به گوری.
اِنجو پِی، مای ناگرتَه: زن پدر، مادر نمیشود.
آدِم نَمُنا: به آدم نمیماند.
آی تو وات: آی گفتی.
آی گَپُش ز ِی (ایزی): آی حرف زد.
آی انگارَه: آی حرف میزند....
از دیگی چوو یی حلوا نابُخا: از دیگ چوبی نمیشود حلوا خورد.
اُو سِدِ أر وَیوزَه (و ِیوزَه): آب، استخر را پیدا میکند.
ای گُه اِستای تو هُ، شاگردی "می (مو - مه)" بی: آنکه استاد تو هست، شاگرد "من" بود.
اُوُش لا دارَه: آبش لا دارد - آبش صاف و پاکیزه نیست.
اگِر سازیت سی گِز جی ب ُ از شیوی (شویی) چِمبِل میت (موت – مِت) برواشُی (برُت واشُ): اگر سازوت سی ذرع هم باشد، از زیر چمبل من باید رد شوی.
اَ أ رُو (اِروو) نقد و سوبا نسیه: امروز نقد و فردا نسیه.
ایکیش دو تا دییَه: یکی را دوتا دیده است.
ایکیش نده تا دوتاش نَوا: یکی به او نده تا دو تا نخواهد.
اُشتر گُ علفُش وا (اُوا) ناش دوراز وا کَه: شتر که علف میخواهد باید گردنش را دراز کند - گردنش را دراز میکند.
اُشتُر سو واری دلا دلا نا بُه: شتر سواری دلا دلا نمیشود.
ایم کُه نَبُه، دیم کُه نَبُه، دبولی زینی (اِزینی) دِلُم وَبُه: آنم که نباشد، اینم نباشد، دبیلی میزنم دلم باز شود. دبیلی پوست خشکیده ای بوده برای جمع آوری زباله.
اُوُش تو هُلُکی مورچَ ریتَه: آب در سوراخ مورچه ریخته است.
اُو رَه خُیُش وَ أ یوزَه (اُو ر ِه خُی و ِ أ یوزَه): آب راه خود را پیدا میکند.
اُو هِر یا شییَه اُسمه جی شو (اِشو): آب هرجا رفته است حالا هم میرود.
اُو سِر بالا ناشُ: آب سر بالا نمیرود.
اِگِر وِشتِرُت وا (ویشتِرُت اُوا) اوشُ (ایشو) گالی لِنگِر رس ایمیج: اگر بیشتر میخواهی برو گال لنگر رس را بمک. «گال لنگر» معدن خاک رس ممتاز است.
اُو وِر پیریشنَه (اُپاشَه): آب ور میپاشد.
ایمیج اُ وَرَس: بمک و بپرس
ایریج اُ ایوین: بریز و ببین
اسّوخُن لا زخمو نی: استخوان لای زخم گذاشتن.
از هُلُکی سُجُن بر شو (اِشُ) اُ از دِروازَه بر ناشَ شُ: از سوراخ سوزن بیرون میرود و از دروازه بیرون نمیرود.
اوشنَه دورازُه: اشنه دراز است. اشنه تیر پایه چوب بلندی است که برای تکاندن سر شاخه بکار میرود. این عبارت برای افراد دراز بیقواره بکار میرود.
ابولقاسم نوما نَکِر، اُو تو شیری گا نَکِر: ابولقاسم نماز نخون، آب تو شیر گاو نریز.
اُسمی (اُسمه) از مای عارُس وَرَس: حالا از مادر عروس بپرس.

برداشت مطالب تنها با ذکر منبع آن " وبلاگ پژوهشی – فرهنگی نایین پژوه " مجاز میباشد.

ب:
بادیَه کِر اُ مُشتُش دِ: در بادیه بریز و مشتش بده.
بِری کیَی هِر کی نابُ زی: در خانه هر کس را نمیشود زد.
بُنَش بِرار تَه: بهانه گرفته است.
بُنَه بونا ندارَه: بهانه جویی بنایی ندارد (قانونی ندارد).
بالُه بالُه اُسمِی (اُسمِ) بالُه:بال بال است حالا بال است. یک نوع بازی که با گفتن بال آغاز میشده است و از نوع پِل و چَفته است. دو چوب بزرگ و کوچک که با پل (چوب بزرگ) چفته را که چوب بزرگتر بوده است پرتاب میکردند. هرکه چوب پرتاب شده را بگیرد برنده است.
باجی سبیلُش وا (اُوا): باج (مالیات) سبیلش را میخواهد.
بالتم دیَه، شیوُت (شو وُت) جی وینی(اِوینی): بالاتر را دیدم، پایینتر را هم میبینم.
بِرُش تاکُ، تو نابُ شُی (شُ): درش باز است، داخل نمیشود رفت.
بری کیَش تاکُ: در خانه اش باز است.
بِ رُش هَبِند، دِرِش نَبِند: درش را ببند، به او نزن (او را کتک نزن)
باج وِ تورَه هَدای: باج به شغال دادن.
بِرُش گُ تاک بُ، تا کُنجی کییَش دی بُ (اُبُ): در (خانه)اش که باز باشد، تا کنج (آخر – ته) خانه اش دیده میشود.
بغدادُش خورابُه: بغدادش خراب است. اوضاعش خراب است.
بوجاری لِنجُن مُنَه: مانند بوجار لنجان است. بوجار لنجار شخصی بوده است بسیار زشت و بدقواره.
بیار کُه بیارُ، کار تَیّارُ: برادر که برادر باشد، کار درست است.
بِ ری بُهُنَه تاکُ: در بهانه باز است.
بیخُی خِندای – خِندَی بیخُی، بیرِمبَه دارَ: خنده ی بیخودی گریه بدنبال دارد.
بون وَدینی زانو بندیش وا (اُوا): بام اندود کردن زانوبندی میخواهد. در قدیم برای اندود کردن پشت بام از خاک رس که گل میشده است استفاده میکردند. آنها را در ظرف چوبی بنام ناو ریخته و از نردبان بالا میبردند. چون خیلی زحمت داشته است، کارگران جز دستمزد زانوبندی میخواستند که عبارت بوده است از خرما، کشمش یا غذای مختصری که همان سر کار مصرف مینموده اند.
بی جیجَه او جی زُنَه (اِزُنَه): بی جیجه او هم میداند. (بی جیجه او) نامی زنی بد کاره و بی سوادی بوده است.
بیوَه آأور نابُه: زن بیوه (بی شوهر) آبستن نمیشود.
برُش گُه هَبِندِن از پاشنَه تو یَه (اِیَه): درش را که میبندند از پاشنه وارد میشود.
بر دیزو تاکُ، حویای مَلو کیا شیَه – کُ شیَه؟: در دیزی باز است، حیای گربه کجاست؟
بُزغالَه مَسّی کیرَه (اِکیرَه): بزغاله مستی میکند.
پ:
پَر و بالُش سُتَه: پر و بالش سوخته است.
پاکَتَه خیمیرُش کرتَه: پاکته خمیر کرده است.کته ظرفی بوده است گلی برای ذخیره گندم و آرد.
پا توَش هِندُ: پا توش هند است. پا توه، گویا پا افزار باشد.
پا وِرچین رَه شُی (ر ِ شُ): آهسته راه رفتن.
پا تو گِل نَه (اِنَه): پا در گل میگذارد.
پا چَر ماما پیلتَه و ِرکیرَه: پای چرخ (چرخ ریسندگی) مادر فتیله میسازد.
پالُنُش کجُ: پالانش کج است.
پیلی قلبی مُنَه: شبیه پول قلبی (تقلبی) است.
کولاش پشم ندارَه: کلاهش پشم ندارد، کنایه از بی مصرفی.
پِهلوون از زور زینی خُیُش دِر کَفت: پهلوان از زور زدن خودش افتاد.
پوسُ و پَریش انبار کرتَه: پوست و برگ انبار کرده است.
ت:
تا گوسالَه گا گِرتَه دلی صِبُش یا گِرتَه: تا گوساله گاو میشود دل صاحبش تمام میشود.
تا روشناو فکری پوشنا وا کَه: تا روشن (روز) است باید فکر لباس (خانه) کرد.
تا تینیر داغُ نوو دِر وا بَس: تا تنور داغ است باید نان را چسباند.
تا نتْواتَه رییسی، وقتی تووات پیسی: تا رازی را نگفتی رییسی و وقتی آن را گفتی پیسی.
تووا وِ اُو بِندی و پات خیس نَبُه: میخواهی به آب بزنی و پایت خیس نشود؟
تیرَش بند ندارَه، کیسَش هولُکُ: توبره اش بند ندارد و کیسه اش سوراخ است. کنایه از بی توجهی به اطراف.
تُخمی کرکُش زردی ندارَه: تخم مرغش زردی ندارد.
تِلی سیر خِبِر از تِلی وَشَه ندارَه: شکم سیر خبر از شکم گرسنه ندارد.
تولَه تُنَش وَگورنا: بچه سگ تونه را گورانید، به هم ریخت. کنایه از زمانی که نتیجه را درک نمیکنند.

توم وَسَه: دوستت دارم به زبان نایینی
ج:
جاری سِر بار زینِن: سر بار جار میزنند.
جهازی دووتی آوور مالی شو وا بُی: جهار دختر آبستن باید خیلی باشد.
جِهِنِّم جی بِر و بردون دارَه: جهنم هم در و دربند دارد.
جوجو جوجو وِعدَه سِری جو: جوجو، جوجو، وعدی سر جوی.
جوشُشُش سِری جو برارْت: جوشش را سر جوی در آوردند.
جُلی گَدایْشُش وَوُنت: دستمال گدایی پهن کرد. کارش به گدایی رسید.
جُل پُلیش وأیوسَه: دستمال کهنه پیدا کرده است.
چ:
چوش تو اُو وَرتَه: چوبش در آب افتاده. یعنی کتک خوردنش حتمی است.
چِندُش (چِنتاش) وِ چِندُه؟: چند تای آن جند است.
چِند اِیخیری (هِگیری)؟: چند میخری؟
چِمُ خِم: چم و خم. برای ادا و اطوار
چورا کورکوری کیرَه، اَر گِرتَه: چراغ سوسو میزند و آسیاب میگردد.
چیراش ریشُه: چرایش رویش است. علتش معلوم است.
چوش وِ دُهُل یَه: چوبش به دهل میخورد. مطلب را میفهمد
چَقو دَسَّی خُیُش ناوُنَه: چاقو دسته ی خود را نمیبرد.
چنَه وِر وُنَه: آرواره تکان میدهد.
چَشُش وِ دسّی مردمُ: چشمش به دست مردم است.
چو خُی پیاز خورَه، پیل جی هَتَه: چوب را با پیاز میخورد و پول هم میدهد ! کنایه از کله شقّی.
ح:
حسن عباس از تو وَدأدِرُه: حسن عباس از تو بهتر است. حسن نامی که پسر عباس بوده است را گویند.
حسن مَزی گونآ بی:حسن مزی گناه بود. حسن مزی مخفف منسوبی است از یاد رفته.
خ:
خاش گا أر شیَه بُه: ای کاش به آسیاب رفته باشد.
خُی چِمچَه وَشَگی اواخآ: با قاشق باید گرسنگی خورد.
خِشتی اوِّلیش اَردیشنایَه:خشت اولی را کج گذاشته است.
خارتُش خوبُه، واتُش بِدُ: خوردنش خوب است، گفتنش بد.
خُی دُمُش یوز إمَرَه: با دمش گردو میشکند.
خُیُشُه: خودش است.
خُن إسَه: میون إسَه: در خوان (سفره) است و میان مجلس است.
خیگُش گِندایَه، ماسینَش چیش نِیُه: خیگش گندیده، ماسینه اش چیزیش نیست.
خودا گُ شوا هَتَ، گال دیز جی هَتَه: خدا که میخواهد بدهد گال دیز هم میدهد.
گال دیز گودالی است در جنب کوهی به نام کلیزه. شخص فقیری که قادر به زندگانی در نایین نبوده با کس و کار خود خداحافظی میکند و به خارج از نایین میرود. در محل گال دیز کنار کوه کلیزه ادرار میکند و ریشش را میگیرد. زمانی که به کار خود مشغول بوده است متوجه فرو رفتگی آب میشود. و در آن میان شیء سیاهی را میبیند. پس از کمی دقت دیگ سیاه مسی را میبیند پر از پول طلا و نقره. آن را بر میدارد و به شهر برمیگردد. پس از آن با راحتی به زندگی در شهر نائین ادامه میدهد.
خارتَه ویر نایَه: خورده شده به یاد نمی آید.
خُی دست پِ زینَه و خُی پا پِ کیشَه: با دست پس میزند و با پا پیش میکشد.
خِری مُلا جی دُمُش سیخُه: خر ملا هم دمش سیخ است.
خِری گُه تیرُش تو اُو نَه سِنگینیش خُیُش شوا کیشا: خری که توبره اش را در آب میگذارد، خودش سنگینیش را باید تحمل کند.
خِری مُشَه خُیُش تو چِه خُسَه گُه ضِرِر دِر صأبُش بِندَه: خر موشه (نوعی خر دراز گوش) خودش را در چاه می اندازد که به صاحبش ضرر برساند.
خوی خُل بون وَدیَه نابُه: با خاکستر بام اندود نمیشود. در گذشته در نایین معدن رسّی بود به نام گال لنگر که برای اندود کردن پشت بام از آنجا خاک می‌ آوردند.
خِر وینِن، پالون دَرزِن ؛ شاه وینِن، شاهُن دَرزِن: خر را میبینند و پالان میدوزند، شاه را که میبینند لباس شاهانه میدوزند.
خُیُش اُ تِلُش، خُلی عالِم و سِرُش: خودش و شکمش، خاک عالم (دنیا) بر سرش.
خورَه اُ لُندَه: میخورد و بهانه میگیرد.
خیال کیرَه پوری اُدُر خانُ: فکر میکند پسر ادر خان است.
خُی نیزَه سرگین وِ لنجُش وامالا: با نیزه باید سرگین به دماغش مالید. برای کسانی که پر افاده اند و خود را دوست دارند بکار میرود. چون نمیشود نزدیکشان شد باید با نیزه گند دماغشان را دوا کرد.
خین، خین شویَه: خون خون را میشوید.
دالو وَرزینَه شیَه: دالو ورزنه رفته است. دالو مخفف محمدعلی نام فردی بوده است. برای نشان دادن احمق بودن کسی بکار میرود.
شخصی نوکری داشت به نام دالو، فردی کم خرد. شخص در شب نشینی به دیگری گفت « فردا دالو را به ورزنه میفرستم تا پولی که طلب دارم از فلان کس بگیرد. دالو با شنیدن نام خود و ورزنه به دنباله مطلب گوش نداد. و برای نشان دادن زرنگی خود بی درنگ به سوی ورزنه براه افتاد و خود را به ورزنه رساند. به دهدار گفت من آمدم.
دهدار پرسید: تو که هستی و کی چرا آمدی؟
دالو گفت: دیشب اربابم گفت فردا دالو را به ورزنه میفرستیم و من چون بسیار زرنگ بودم خودم زودتر براه افتادم.
دهدار متوجه کم خردی دالو میشود و بدون شناختن ارباب دالو میگوید: آهان، فهمیدم. اربابت سنگ آسیاب شکسته میخواست. آنرا بردار و برو.
او هم سنگ آسیاب شکسته که بسیار هم سنگین بود را بر میدارد و به نایین برمیگردد. و تشنه و گرسنه و گریان هنگام ظهر به نزدیکی نایین میرسد. با تخت سنگ نزد ارباب پریشان خود و بی خبر خود میرسد.
ارباب میگوید: کجا بودی؟ نگرانت بودم و کاری با تو داشتم.
دالو میگوید: آوردم...
ارباب میگوید: چه چیز را آوردی؟
دالو سنگ سنگین شکسته را نزد ارباب به زمین میگذارد و جریا را از ابتدا تا آخر بازگو میکند. ارباب هم از زرنگی نوکر خود باخبر میشود و به دالو میگوید: این سنگ را برگردان و بگو من قص داشتم تو بدانی که من چنین سنگی میخواستم و حالا فهمیدم که خودم دارم. این را جای خود بگذار !
دالو دوباره سنگ را به ورزنه بر میگرداند و از آن پس این مثل را برای کسانی که کار بیهوده انجام میدهند یا سفر بیهوده میکنند بکار میرود.
دیزو کوپایی مُنَه: به دیزی کوهپایی میماند. در گذشته از دیزی های سفالین برای پخت و پز استفاده میشد. دیزی ها در نایین، نطنز و میبد (بهترین آن از میبد بود) ساخته میشد. اما دیزی کوپایی بسیار بد ساخت و به درد نخور بود. برای تحقیر از این ضرب المثل استفاده میشود.
دی کایَه کویَه دارَه: این بازی سگ دارد. در آخر به دعوا کشیده میشود.
دُزِّن اُ سِنجِن: میدزدند و میسنجند.
دی سُنبُ سِرو از کلَّه پاچَ نِیُه: این دود و بوی سنب و شاخ از کله پاچه نیست. به بویی که از سوختن پاچه و... روی آتش براه می افتد « سنب و سرو » گویند.
دُن بُه، أر گیریَه: دانه باشد، آسیاب پیدا میشود.
دیزو شریکی یُش نایَه: دیزی که چند نفر آن را بار گذاشته اند بجوش نمی آید. هر کس نظری دارد.
دوملو گورنایَه ذسَّ نابُکَه: دشک گورانده شده را نمیتوان دسته کرد.
دیرختی گُه خُی خاکینداز دِر نانِن بارُش کَچیلیُه: درختی که با خاک انداز بکارند بارش چلغوز است.
ز:
زون بَسَّه: زبان بسته.
زاغ و مازوشی خرج نَکرتَ: زاغ و مازویی خرجش نکرده اند. زاغ، ماده ای شیمیایی و مازو، میوه درخت بلوط در بهتر کردن چرم استفاده میشود.
زائو زُنَه: زن زاییده میداند.
زیمَسُّن ایشی و سیاهیش وِ زوغال وَمُند: زمستان رفت و سیاهیش به زغال ماند.
زوری گُه وِ نات کیری، وِ پات کِر: زوری که به گلویت میکنی، به پایت بکن. یعنی تو که فرمان میدهی خود آن کار را انجام بده.

زوونی خِر چارپادار زُنَه: زبان خر را چهارپا دار میداند.
س:
ساجِن و ئاجِن: میسازند و میگویند.
سیگِه زالو مُنَه: مانند زالو است. افراد مال مردم خور را گویند.
سوماق میجَه: سماق میمکد.
سایَه خاوُ: سایه خواب است. راحت طلب است.
سایَه هَنیگی مُزد ندارَه: سایه نشینی مزد ندارد.
سایَه آفتاو هَنَنیگ: سایه آفتاب نشین. تکلیف خود را روشن کن. منع دورویی.
سیگِه شَلِم یخ کرتَه مُنَه: به شلغم یخ زده میماند. افراد خنک و تو دل نرو را گویند.
سنبُش پُر زورُه: سنبه اش پر زور است. کنایه از پارتی قوی داشتن.
سُن اُ دُن : آن و این. برای تعریف گویند « خیلی سُن اُ دُن دارد».
سِن سِن و چلَه کون: سن سن (نام آبادی در کاشان) و چله کون. کنایه از کار بیهوده.
ساوی مات خا اوریشِمُم هَده: سیب ما را خوردی , ابریشم بده.
سوبو گُه اُوُشُت اوخا نأمَر: کوزه ای که آبش را خوردی نشکن.
سیمِند جِهِندُش وادارت: اسب (سمند) باید جهند داشته باشد. تنها آب و رنگ کافی نیست.
سیبیلُش آیتَه: سبیلش آویزان است.
ش:
شالا راس بُه در دورو: ان شاالله این دروغ راست باشد.
شیری کویَش خارتَه: شیر سگ خورده است. کنایه از کسی که اخلاقش بد است.
شولی کوری مُنَه: مانند شولی کوری (بی روغن) است. افراد خنک و تو دل نرو را گویند.
شورَه تُم سَوز نابُه: در زمین شوره تخم (گیاه) سبز نمیشود.
شاه هَتَه , شیخ علی خان هَناتَه: شاه میدهد و شیخ علی خان نمیدهد.
شوکارُش بِر کیَهُ: شکارش درِ خانه (حوالی خانه) است. کسی که هنری ندارد.
شیوَش بِرارتَه: نیرنگ در آورده است.
شوخا و هیچا: خورد و حظ کرد و راحت شد.
شِوی سَرما شیوی کُرسی: شب سرما زیر کرسی. هر کار زمان خاصی دارد.
شیواتَه شیواتَه تا و ما شیواتَه: گفته اند گفته ان تا به ما گفته اند.
شالی نو عبا نابُه: شال نو عبا نمیشود.
تشتُش از بون دِر کفت: تشتش از بام افتاد. رسوا شد.
طاسُ سِنگیرَه مألیم کیرَه: طاس و سنگره معلوم میکند.اصطلاحی در آبیاری.
ع:
عقربی شیوی قالی مُنَه: به عقرب زیر قالی میماند. کنایه از دشمن مخفی
عارُس پِسِندی زُماش شوابُ: عروس باید مورد پسند داماد باشد.
عارُس نازُش وِ جهازُشُ: عروس نازش به جهازش است.
علی هادی ریشُت یا دی: علی هادی رویش را جا دیدی؟ کنایه از اینکه او را دیگر نخواهی دید.
عینک سواد ناتارَه: عینک سواد نمی آورد.
عُلِم عُلِم پیلُش کو: علم علم پولش کجاست؟ اشاره به عبارتی که در هنگام عقد گفته میشود. از زارعی میخواهند غلات ؛ حبوبات و... بخرند. ابتدا برای خوشمزگی صد من گندم از او میخرند و صیغه میخوانند. زارع که کلمه « عُلِم بِما عُلِم» را باز هم شنیده بود میگوید: عُلِم عُلِم پیلُش کو؟

غ:
غولا وِ کولوخُش نَنیگیشتَه: کلاغ به کلوخش ننشسته است. زمینی ندارد که کلاغ روی آن بنشیند.
غولا پَرا هوشتی: کلاغ پرید هوشتی. هوشتی نام پرواز مرغ است. نام یک نوع بازی نشسته است. « کلاغ پر»
غول غَیلُن کیشَه: غول غلیان میکشد.
ف:
فورتَکَش وِتُرانی: فوری و نا خیالی به تو فرو میکنم. برای دشنام وضع شده است
ق:
قیچ از هُرُنو بِر واکیشا: قیچ (نوعی زغال) را باید ار هرنو (سوراخی در سقف) بیرون بکشی. کنایه از مردم بیخیال.
قِمبِر پِبِر: قنبر را پس ببر.زمانی که به فردی پیشنهادی بشود و فرد قبول نکند.
ک:
کرکُش هُرُس خُنَه: مرغش خروس میخواند.
کفتینُش گِل وِرناگیرَه: بیلش گل بر نمیدارد. وضعش نا به سامان است.
کایَش بِرارتَه: بازی در آورده است. عمل جدی را رها کرده است.
کایَه کایَه , خُی ریشی بابا جی کایَه: بازی بازی , با ریش پدر هم بازی؟ کسی بخواهد دست به کاری بزند که در حد او نیست.
کیَش بِد نِیُه، یورتُش خورابُه: خانه اش بد نیست، اتاقش خراب است.
کارُت وا کونارُش ایوین، دُتوت وا بیارُش ایوین: کار (پارچه دستبافت) میخواهی، کنارش را ببین، دختر میخواهی برادرش را ببین.
کار طیلَب بُه کَه، نو طیلَب نابُه کَه: کار را میتوان طلب کرد، نان را نمیتوان طلب کرد.
کَرکُش هُرُس گرتایَه: مرغش خروس شده است. کنایه از برگشتن بخت.
کویَه ویرَش زانایَه: سگ بره زاییده است. کنایه از اینکه رنجی پشت سر دارد.
کَچیلُک چَرُش نَرِس وَختی شیرِس آینَه شیرِس: کچلی چرخ نریشت، وقتی هم ریشت، جمعه ریشت.
کویَه سیرُ، قَلیَه تُرُش: سگ سیر شد، و قلیه هم ترش شده. قلیه غذایی که از دل، قلوه و جگر گوسفند تهیه میشود. کنایه از کسانی که قدر چیزی را که دارند نمیدانند.
کیسَش هولُکُه: جیبش سوراخ است. کنایه از کسی که پولش ته کشیده است.
کویَه ره وِ صأبُش نابیرَه: سگ صاحبش را پیدا نمیکند. کنایه از شلوغی
کور کور وأیوزَه کَکَ گَودال: کور کور را پیدا میکند و مدفوع گودال را. هر کسی هم جنس و هم شان خود را پیدا میکند.
کَرک برا تخمی کَرک ایرینِن نه برا کَچیلیش: مرغ را برای تخم مرغ میخرند و نه برای چلغوزش.
کُنجِیُمی آفتاو نَکَرتَه: کنجد را در آفتاب نگذاشتیم. کار مهمی انجام ندادیم.
کویَه بِر کیَه صَأبُش پارس کیرَه: سگ درِ خانه صاحبش پارس میکند. به کسی که بسیار ادعا میکند و در خانه و محل خود اظهار قدرت میکند.
گ:
گُلی گِندُم خُنَه: گل گندم میخواند. تصنیفی که ترجیعش (امان از گل گندم) بود و در مجالس ساز و آواز میخواندند.
گَدا گا دارَه و مَنچَه اِشنون: گدا گاو دارد و منچه اشنون. منچه نام شخصیست و اشنون نام برگ و شاخه نباتی که در شوره زار میروید. و مانند چوبک در گذشته برای شستن بکار میرود. این مثل برای کسانی به کار میرود که با اندک سرمایه خود را از دیگران بالا میبیند.
گِندُم گُه تو دول دِرُ، آرت از شیوُش بِریَه: گندم که در دل آسیاب است، آرد از زیر سنگ بیرون می آید. در بازار در برابر پول نس میدهند.
گرون حکمت دارَه و اَرزون عِلت: گران حکمت دارد و ارزان علت.
گِندُمی زردِ لَردِ شهداد هَشیشیریست؟: گندم (آرد گندم) زرد لرد (زمین هموار) شهداد (از شورابهای نایین) را میتوانی خمیر کنی؟ گندم نایین عموما ممتاز بود مخصوصا گندم شهداد معروف بود. آرد گندم شهداد را باید دختری قوی خمیر کند زیرا گندم کردن آن سخت بود.
گَدایی نُمُش پیلِشتُه، شُم گُه گِرتَه پیلَش مَشتُه: گدایی نامش زشت است، شب که میشود کیسه (توبره)اش پر است.
گیزِری نَرُ وَسَه مُنَه: مانند هویج (زردک) نر شده میماند. کسی ر ا که به درد کاری نمیخورد گویند.
گُلیو کاراش نَهُ، اداهاش هُ: گلیو (نام زنی که داستانها از او گفته شده) کارهایش نیست، اداهایش هست.
ل:
لِو اُ لُنجُش آیتَه: لب و بینی اش آویزان است. کنایه از بر هم بر آمدن و عبوس شدن.
لُنَه گرتایَه: ولگرد شده است.
لوبیا زولوبیا نابُه: لوبیا زولوبیا نمیشود.
لُقمَی چَلُ و شیش شاهی: لقمه چهل و شش شاهی. نان افراد بخیل.
لاکُش بالا نایَه: لاک بالا برده است. برای کاه و گِل کردن پشت بام از جوانان قوی و پر کاری استفاده میشده است که بتوانند لاکهای پر از گل را به بالای پشت بام ببرند. به کسانی که کار زیادی نکرده و اظهار خستگی میکنند به کنایه میگویند لاکش بالا نایه.
م:
ماما پیرُ، چیایش ویرُه: مادر پیر است، چیزهایی یاد دارد. کنایه از با تجربه بودن مادران.
مایَش گندایَه: مایه اش (مایه خمیر) گندیده است.
مار اوزانَه، دُت نَزانَه: 1. مار بزاید، دختر نزاید. یعنی مار که عامل ترس و درد سر است بزاید اما دختر نزاید. زیرا ضرر زاییدن دختر بیشتر است. 2. زن آبستن مار بزاید اما دختر نزاید. در دوران قدیم داشتن پسر نعمت بزرگی به شمار می آمده اما دختر را باعث درد سر میدانسته اند.
مُل اُ رُن ریهِمُ: گردن و ران روی هم است. باید به آنچه هست راضی بود.
مالَه وِ خُیُش نامالَه: ماله (نام ابزاری برای پهن کردن سیمان و...) به خودش نمیمالد. برابر با مثل چاقو دسته خود را نمیبرد.
مِرَه بُه، کویَه بُه: مرد باشد، سگ باشد. در جواب دخترانی که به شوهران خود ایراد میگرفتند گفته میشده است. اشاره به ضرورت داشتن شوهر دارد.
ما گُه ندارم، دی می جی ناوا: ما که نداریم، این را هم نمی خواهیم.
مالی بیش باقیُه: خیلی دیگر کار دارد.
مَچِی نَساتَه، گدا بِرُش هوفتَه: مسجد ساخته نشده، گدا درب آن خوابیدن.
می (مو، مه) موات، تو وَت نَرَسا: من گفتم و تو نفهمیدی.
می وِر خیزَمنا، شوما جی وِرخیزیت: من فرار کردم، شما هم فرار کنید.
مَلو بو کَش مُنَه: به گربه بوکِش میماند. کسانی که دنبال مفت خوری هستند را گویند.
مُش خُرما مُنَه: مانند موش خرماست. کسانی که موذی هستند را گویند.
ن:
نَجارتَه قورتُش دا: نجویده قورتش داد (فرو داد). کاری را شتابزده انجام دادن.
نو گداییش خارتَه: نان گدایی خورده است. کنایه از فرو مایه بودن.
نو خُیَش سِری سُفری مردم خورَه: نان خود را سر سفره مردم میخورد. بی نیازی خود را با نیاز تبدیل میکند.
نوش تو خُل دِرُ: نانش در خاکستر است. روزگارش سیاه است.
نوش تو خین دِرُ: نانش در خون است. بدبخت است.
نویی کیَی هِمسایَش بَرتَه: نان خانه همسایه را برده است.
نو از لا نو بِرتارَه: نان را از لای نان بیرون می آورد. برای نکوهش از بی فکری و زیاده روی.
نو دارَه، ناشَه خا: نان دارد و نمی تواند بخورد. برای کسانیکه ترس از فقیر شدن دارند.
نَکَرتَه کار چِندُش مُزی کار؟: کار نکرده چند مزد کار دارد. تا کار نکنی مزد کار نمیگیری.
نیشکین ری کفش وِگیرفت: نیشکان (ویشکان) روی کفش گرفتن. کنایه از انجام کار بیهوده.
نوما نَبیَه، وُنگُش وات: وقت نماز نرسیده، اذان گفت.
نِمُش پِ نَدا: نم پس نداد. سرسختی و بی توجهی کرد.
نوما وی دَس نوما وُنگُش ناوا: نماز بدون وضو (دست نماز) اذان نمیخواهد.
نازُشُم اُوا ایکیشی: نازش را میخواهم بکشم.
نَشیخا، نَه چارَش شیکَه: نه میتوانم بخورم و نه میتوانم برایش چاره سازی کنم. ماندن بین دو راه
و:
واش وِ نا کَرتَه: باد به گلو کرده است.
واتُش وات نِیُه: گفته اش گفته نیست. حرفش حرف نیست. اعتمادی به گفته اش نمیتوان کرد.
وختی بار بارکِرت، آخور بِندَه: زمان بارزدن، آخور میبندد.یعنی کارش به موقع نیست.
وِشُش مان خُیُش یَه: نشانش بده، خودش می آید.
وَچی یَگُنَه، خُل و دیوُنَه: بچه یگانه، خُل و دیوانه.
وُنگی نوما دینُشوا، صابین پیچی اینُشوا: اذان نماز دین و ایمان میخواهد، صابون پزی او را.
وُنگی وی مَحَل واجَه: بانگ (اذان) بی محل میگوید. کار بی موقع کردن.
وِسکی ما نَهِم، شوما هیت: بس که ما نیستیم، شما هستید. به افراد خود پسند گویند. چون ما خودبین نیستیم تو خود را بزرگ میپنداری.
واتُش بِد، خارتُش خوب: گفتنش (نامش) بد است و خوردنش خوب. مثلا پاچه گوسفند نامش بد است ولی خوردنش بد نیست.
وَشِند خاریش ویر وَشیَه: گرشنگی خوردن را یادش رفته است . به کسانی گویند که تازه به منصبی میرسند.
وَنایَه خُیُشش وَسَه: ونایه (انسان زشت و خود خواه) خودش را دوست دارد.
وِ مَلوشنی وات گُهُت دواهو، گالَش کَه: به گربه گفتند مدفوعت داروست، آن را دفن کرد. زمانیکه چیزی از کسی بخواهید که بی ارزش باشد، آنگاه آن چیز بی ارزش برای شخص مهم گردد.
هـ:
هِرچیت هَدا پِگیری: هر چیز دادی پس میگیری.
هِریات هَنا وِگیری: هرجا گذاشتی برمیداری.
هِر یا وارَه، دیرَزَّه: هرجا ببارد میپاشد. هرجا باران بیاید، آب چکه میکند. هرجا سفره پهن باشد ریخت و گاشی هم دارد.
هِرچیش نَبُه، نُمُش بُه: هر چیزیش نباشد، نامش باشد.
هِرچی هِر یا نَواوات: هر چیز را هر جا نباید گفت.
هِر کی دی نیُه، ویر نیُه: هر کس پیدا نیست (حاضر نیست) فراموش است.
ها دیش بِدُه: هان، اینش بد است. برای انکار و گاهی برای نکوهش گویند.
هُلُکُش مَک کَرتَه: سوراخ را گم کرده است. سوراخ دعا را گم کرده است.
هگیرَه اُ پِ ناتَه: میگیرد اما پس نمیدهد.
هِرکی نَشخا، شوخورِن: هر کس نخورد، میخورندش.
هُرُ پِرپِرُ، هُرُ پِرپِرُ: دشنام است. به کسانی که پر خورند و کم رو گفته میشود.
هاشی گُه ره وِ کیَش تِن سِربا لِنگی خوراب کیرَه: هاشی (شتر جوان) را که به خانه راه بدهند. سر در خانه را خراب میکند.

هُلُک دِرنای: سوراخ پر کن. هر شیء کاربرد خاصی دارد.هر چیزی کاربردی دارد.
های هایُت دییَه، وای وایُت نَدییَه: های های را دیدی، وای وای را ندیدی. در کارها باید به عواقب آن توجه داشت.
هِرچی او وَ واجَه، اِندَ پِواجَه: هر چیز را که آنجا میگوید، اینجا باز میگوید.
هُنُم کیاشُت دییَه؟: هنوز کجایش را دیده ای؟
هُنُم وَشَگیت نَخارتَه، ایوینی چِخِبِرُه: هنوز گرسنگی نخورده ای تنا ببینی چه خبر است.
هالوش گیر نایَه: هالو گیر آوردی است.
هِق هِق بیرِمبَش کَه اُ هُرهُر اَشکُش ریت اُ گُرگُر مالی مَردُمُش بَه: پیاپی پریه کرد و دنبال هم اشک ریخت و پیاپی مال مردم را برد.
ی:
یوزی کوجُن، سنگی کوجُن: گردوی کجان (روستایی اطراف نایین) سنگ کجان.
یوزُشُت اوخا، سِنگُش اوخُر: گردویش را خوردی، سنگش را بخور.
دو دوست به درخت گردویی میرسند، یکی از آنها میخواهد گردویی بچیند اما دیگری از انجام این کار جلوگیری میکند، موفق نمیشود و دوستش چند گردو میدزدد. هنگام رفتن، صاحب درخت با سنگ و دشنام رسید. در این حال سنگی به آنکه گردو چیده بود خورد و خون جاری شد، این ضرب المثل گفته شد.
یَک هُش وأدِر از صَی هُنجُ: یک هش بهتر از صد هونج است. هُش و هُنج هردو برای ایستادن و رفتن الاغ بکار میرود. برای ساکن ماندن الاغ میگویند هاش. برای توقف جر و بحث بکار میرود.
یوز هِر یایی بُه اُشمارتِوُ، کیَی قاضی یوز مالیُ ولی شُمارَ دارَه: گردو هرجا باشد شمرده شده است، خانه قاضی گردو زیاد است اما شماره دارد. یعنی هر چیز در هرجا حساب و کتابی دارد.
یا تِهُش گَودُ یا کِمُش دایَه: یا تهش (ظرف) گود یا کم داده اند.

امیدوارم این آموزش گویش نایینی و ترجمه زبان نایینی را دوست داشته باشید. برخی عبارت ها به گویش زرتشتیان هم نزدیک است. آیا عبارتی مشابه میشناسید؟ کامنت کنید.

در بخش های دیگر وبلاگ می توانید شعر به زبان نایینی از شاعران نایینی هم بخوانید.

برچسب: نویسنده: زهرا محمدی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 2:30

صفحه بندی